|
قاصدک | ||||||||||||||||||||||
|
عشق... زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما واردخانه شما شويم.»
ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید [ سه شنبه چهارم مرداد 1390 ] [ 9:58 ] [ قاصدک ]
بيا مهدي شب هجران سحر كن... اللهم عجل الوليك الفرج ((آمين))
[ شنبه بیست و پنجم تیر 1390 ] [ 10:42 ] [ قاصدک ]
زير باران كه به من زل بزني خواهي ديد : فن تشخيص نم از چهره ي گريان سخت است.
[ شنبه چهارم تیر 1390 ] [ 10:44 ] [ قاصدک ]
چگونه عاشقی کنیم؟ شاعروفرشته اي با هم دوست شدند فرشته پري به شاعرداد و شاعر شعري به فرشته شاعر پر فرشته را لاي دفترشعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد ودهانش مزه ی عشق گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دویتان دشوارمي شود.زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود ، زمين برايش كوچك است و فرشته اي كه مزه ی عشق را بچشد ، آسمان را ديگر نمي خواهد.
عشق در حکمت شعری امام خمینی محور مباحث امام (ره) در ديوان اشعارشان، "عشق و عاشق و معشوق" است. عشق، موضوع اشعار عرفانى است و امام خمينى نيز از نامآوران مکتب ابن عربى در قرن حاضر به شمار مىرود. در ديوان اشعار امام (ره) مطالب زيادى درباره اين موضوع به چشم مىخورد. بخشى از اين موضوعات عبارتند از: "اهميت عشق"، "مکتب عاشقى"، "حقيقت عشق"، "انواع عشق"، "مقام عشق در عالم معنا"، "نسبت عاشق و معشوق"، "برهان بر عشق"، "نسبت عشق و زيبايى"، "تضاد عقل و عشق"، "ترجيح راه عشق بر راه عقل"، "سريان عشق در عالم" و "آثار عشق".
[ شنبه بیست و ششم تیر 1389 ] [ 16:51 ] [ قاصدک ]
خدا مرا صدا زده مرا که دست کوچکم به سوی دست او دراز و قلب من فقط برای او، نوای ربنا زده، خدا مرا به اسم کوچکم صدا زده و بر تمام غصه ام ، به روی نقش درد های کهنه ام، نشان یا خدا زده، همین..... فقط همین بس است.... خدا مرا به خاطر خودم صدا زده..... [ جمعه بیست و پنجم تیر 1389 ] [ 11:19 ] [ قاصدک ]
به التماس نجیبم بخند حرفی نیست شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست در امتداد جنونم بیا و رو در رو به خنده های عجیبم بخند حرفی نیست از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند به این غروب غریبم بخند حرفی نیست طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست من از عبور نگاهی شکسته ام ، آری شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست به حال من پری دل گرفته هم خندید تو هم بخند حبیبم ، بخند ، حرفی نیست
[ یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 ] [ 19:45 ] [ قاصدک ]
هو الحکیم
چرا تفکر مثبت؟ -انسان ها همان خواهند شد که در اندیشه آنند،بنابراین آینده هر کس درگرو چگونگی نگرش او به زندگی است. -افکار ما احساس ما را میسازند و احساس ما رفتار مارا میسازد. تفکر مثبت چیست؟ -تفکرمثبت یعنی درک پیام های طبیعت،هستی وانسان ها . -تفکر مثبت یعنی هنر استفاده بهینه از شرایط. -تفکر مثبت به معنای خوشبین بودن افراطی به همه چیزنیست بلکه عین واقع بینی است. -تفکر مثبت یعنی ساختن فیلتر مثبت برای تبدیل ورودی ها. -تک تک لحظات و پدیده های پیرامون ما میتوانند معلم و مربی ما باشند. تفکر مثبت بر چه اساسی استوار است؟ -تفکر مثبت باید بر اساس تغییر نگاه بوجود بیاید نه تلقین. -هیچ چیز تصادفی نیست. -در هر پدیده ای برای ما خیری وجود دارد. -رزق های آدم ها همیشه ثابت و یکسان نیست. -خوبی و خوشی یکسان نیست. -این هستی یک خدای حکیم دارد که از عیب و نقص و ظلم بری است. -در هر رویدادی بخش مثبت و زیبایی وجود دارد که منتظر ماست تا آن را بیابیم. -همراه هر سختی یک آسانی وجود دارد. خصوصیات افراد مثبت نگر و منفی نگر:
راهکارهای رسیدن به تفکر مثبت: -باید از خود شروع کنیم. -به مثبت ها خیره شویم و به منفی ها نظر کنیم. -از ارسال کلیه پیام های منفی،ویروسی و زهرلود به ذهن جدا خودداری کنید. -نسبت به خودمان احساس خوبی داشته باشیم. -لیستی از صفات مثبت خود تهیه کنیم و راههای تقویت آنها را بیابیم و تجربه کنیم. -لیستی از افکار منفی خود در طی روز تهیه کنیم و سعی کنیم برای هر فکر منفی یک فکر مثبت معادل بیابیم تا به کمک آن بتوانیم با افکار منفی مقابله کنیم. -سعی کنیم از کلمات مثبت استفاده کنیم. -افکار خود را متوجه خوبی ها و جنبههای مثبت زندگی کنیم. -از افراد منفی نگر یا موقعیت هایی که باعث ایجاد افکار ناخوایند میشوند دوری کنیم. -به ندای درونی خود و تلقین های مخرب دیگران بی توجه باشیم و سعی کنیم عکس آنها را انجام دهیم. -به قدرت بیکران خداوند ایمان داشته باشیم و با خود تکرار کنیم که من لیاقت بهترین ها را دارم و با لطف خدای بزرگ به آنها خواهم رسید. -از چشم و هم چشمی و حسادت که باعث ایجاد افکار منفی میشود دوری و سعی کنیم روش زندگی خود را خود انتخاب کنیم. -از خود انتظار بیش از حد نداشته باشیم که باعث اضطراب و احساس عجز میشود. -انزوا و گوشه گیری باعث ایجاد افکار منفی میشود. -به هیچ وجه خود را بدبخت،ناتون و درمانده احساس نکنیم. -اعتماد به نفس خود را در هر شرایطی حفظ کنیم که اعتماد به نفس کلید خلق تفکر مثبت است. -خندیدن را فراموش نکنیم. -در برخورد با هر پدیده از سئوالات نشاط بخش استفاده کنیم. -کلمه الحمدا... را برای شکرگذاری در زندگی خود وارد کنید. -همیشه به قدرت کلمات فکر کنید چون هر چیزی که میخوانید و میشنوید بر روی اعمال شما تاثیر میگذارد.
کاربردهای تفکر مثبت:
ارتباط با خدا: -در مقابل نعمت ها شکرگذار باشیم. -در برخورد با هر پدیده به این بیاندیشیم که سهم من درآن چیست. -وظیفه من در هر لحظه چیست؟ -خدا به طرق گوناگون به ما عنایت دارد گاهی با درد و سختی،گاهی با نعمت و خوشی. -هر چه از دوست رسد نیکوست. -خود را در معرض نعمت های خدا قرار دهید. -برخورد ما با وقایع و انسان ها تصادفی نیست. ارتباط با خود: -به دارایی های خود توجه کنید. -از مرورلغات منفی به ذهن خودداری کنیم. -مطمئن ترین راه برای منفی گرا شدن این است که بخواهیم کمل باشیم. ارتباط با دیگران: -در برخورد با دیگران حسن ظن داشته باشیم. -از لغات مثبت استفاده کنیم. -حسادت از نتایج تفکر منفی است. ارتباط با هستی: -هر پدیده آیه و نشانه ای ازطرف خداست. -در هر چیزی که اتفاق می افتد برای صاحبان عقل و خرد درس و پیامی نهفته است. -طبیعت معجزه ایست که با آن مانوس شده ایم و معجزه طبیعتی است که با آن انس نگرفته ایم.(علی صفایی) -نگاه به آب روان،آسمان،طبیعت و صفحات قرآن باعث به کار افتادن تفکر مثبت میشود. موفقیت و برخورد با موانع و سختی ها: -موفقیت تلاش دائمی،آگاهنه در راستای اهداف و بر مبنای ارزش هاست. -رسیدن به هدف به هر قیمتی به معنای موفقیت نیست. -آدم های موفق به شکست ها به دیده تجربه نگاه میکنند. -انسان موفق کسی است که موانع و سختی ها را پلی برای رسیدن به موفقیت میداند. -انسان موفق در دل سختی ها به نشاط میرسد. -انسان موفق در دل هر حادثه ای خدا را می بیند. فواید تفکر مثبت: -دوری از فشارهای روحی و روانی و رسیدن به آرامش و نشاط درونی. -افزایش قدرت صبر. -کاهش توقع که باعث افزایش ظرفیت میشود. -شکرگذاری. -ایجد بهره وری از طریق موضع گیری منسب در موقعیت های مختلف. -تسلط بر عادات از طریق رسیدن به قدرت تصمیم گیری و انتخاب. -حسن ظن. -ایجاد ارتباط موثر با دیگران. -کنترل ذهن و فکر در شرایط مختلف.
[ جمعه بیست و یکم خرداد 1389 ] [ 11:37 ] [ قاصدک ]
کاریکلماتور چیست؟ کارتون و کاریکاتور را شاید بشناسیم. نمونه های دیگر : ۱ـ برای اینکه حرف های پخته بزنم ، به کلاس آشپزی رفتم .
۲ـ وقتی چشم های نخودی اش را دیدم از آبگوشت خوشم آمد . ۳ـ آنقدر آزادی زیاد بود که حتی بدون اجازه می توانست سکسکه کند . ۴ـ باد دیوانه وار کتابم را ورق زد . ۵ـ کلیه نوشته هایم سنگ ساز شده است . ۶ـ شست پایم گاهی از روزنه جورابم سلام می کند . ۷ـ بعضی ها خنده رو لبشونه ولی دلشون هیروشیماست . ۸ـ از بس مریض بود خط شکسته اش را هم گچ گرفت . ۹ـ چون آسمان شهر آلوده بود ، روحش پس از مرگ به آسمان نرفت . ۱۰ـ گاهی کلمات خوش گذران از میان نوشته هایم فرار می کنند . ۱۱ـ با هجوم کلمات ، نفس قلم به شماره افتاد . ۱۲ـ فریاد را همه می شنوند ، هنر واقعی شنیدن صدای سکوت است . ۱۳ـ گاهی نگاهم در خیابان چشمانش راهپیمایی می کند . ۱۴ـ بعضی ها با نردبان قدرت از دیوار حاشا بالا می روند . ۱۵ـ گاهی کلمات از ترس سانسور ، پشت چند نقطه پنهان می شوند . ۱۶ـ گاهی قلم در حال نوشتن وقایع بر روی کاغذ می گرید. [ جمعه بیستم فروردین 1389 ] [ 11:40 ] [ قاصدک ]
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی ست در این دنیا که حتی ابر نمیگرید به حال ما گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
[ سه شنبه هفدهم فروردین 1389 ] [ 10:32 ] [ قاصدک ]
دنبال سایه ای همه ی شهر را دوید اما به هچکس نرسید و...نفس برید تا آمدم به سمت تو سال جدید شد لبخند میزدی به دلم با لباس عید قلبی که بایداز تب تو تند...تند...تند.. از بهت چشمهای تو اصلا نمی تپید آن روزهای خوب گذشتند نازنین کار غزل-پرنده-به مرز جنون کشید سرما،سکوت،سوز،سیاه سرفه،هفت سین را مرگ در برابر من توی سفره چید افتاد روی ثانیه هایم شبیه گرگ گرگی که توی قصه من بره می درید تنها امید پنجره پروانه ای شد و از باغ سبز روسری آبی ام پرید آبا هنوز هم به کسی فکر میکنی؟ -آنکس که مانده پشت در بسته بی کلید- فریاد میزدم ((به خدا دوست دارمت)) شاید،ولی حضور تو را هیچ کس ندید هی زنگ..زنگ..زنگ نزد هیچکس به من هی نامه..نامه..نامه به دستم نمی رسید -آه ای گذشته های سراسر جنون محض آیا هنوز منتظر او نشسته اید- با برگهای خشک کسی حرف می زند؟ درد از هزار سمت به پاییز می وزید حجم سکوت حنجره ام را درید و خورد اما کسی سکوت کسی را نمی شنید ما لایق نگاه لطیفت نبوده ایم باران من!ببار به رویم ولی اسید با برف،برف روی سرت شعر می شوی باید که با غزل ...نه..قصیده نه..با سپید
[ سه شنبه سوم فروردین 1389 ] [ 11:14 ] [ قاصدک ]
خدایا.............خدایااااااااااااااااااااااااا....
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شـــدم وقتی که دیگر رفت من در انتظار آمدنش نشستــــم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتــــــم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شـــــد من آغاز شدم وچه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مـــــــــــردن . دکتر شریعتی
[ دوشنبه هفدهم اسفند 1388 ] [ 10:53 ] [ قاصدک ]
اصول داستان نویسی به قلم ریموند کارور ریموند کارور در دنیای ادبیات امروز نام آشنا تر از آن است که نیاز به معرفی داشته باشد. داستان ها و شعر گونه های کارور بارها و بارها به زبان های مختلف ترجمه شده است . خوشبختانه او از جمله نویسندگانی است که در ایران نیز مورد توجه تام و تمام بوده و ترجمه های متنوعی از آثار وی در دست است. در این مقال اصول داستان نویسی را از زبان این نویسنده آمریکایی می خوانیم. این مقاله ارجمند در سپتامبر 2005 تحت عنوان Principles of Story در چند مجله وزین ادبیات دنیا به چاپ رسید. ترجمه این نوشته را با برگردان شقایق قندهاری در ادامه مطلب بخوانید...
ادامه مطلب [ جمعه سی ام بهمن 1388 ] [ 18:36 ] [ قاصدک ]
دو گام مانده به هم سیبی از هوا افتاد چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد
دو گام مانده به هم لحظهها طلایی شد فضا پر از هیجانهای آشنایی شد
نه حزن ماند و نه حسرت نه قیل و قال و نه غم سکوت بود و تماشا دو گام مانده به هم
زمین پر آینه شد زیر گام ما دو نفر فضا شلوغ شد از ازدحام ما دو نفر
نگاه ما دو نفر در هجوم هم گم شد دو گام مانده به هم ناگهان قدم گم شد
دو گام مانده به هم- اصل عاشقی این است رسیدن و نرسیدن چقدر شیرین است
حکایت از شب سردی است خسته در باران من و تو بیخبر از هم نشسته در باران
که ناگهان شب من غرق حس و حال تو شد فضای خانه سراسر پر از خیال تو شد
عجیب آنکه تو هم مثل من شدی آن شب دچار حس خیالی شدن شدی آن شب
به کوچه خواند صدای خوش امید مرا تو را به کوچه کشید آنچه میکشید مرا
قدم زدم شب آیینه را محل به محل ورق زدم دل دیوانه را غزل به غزل برای هدیة چشمانمان به یکدیگر نیافتم غزلی از سکوت زیباتر
من و تو شیفتة هم دو آشنا در راه شبیه لیلی و مجنون قصهها در راه
به یک محله رسیدیم بوی ناز آمد دلم دو کوچه جلوتر به پیشواز آمد
به پیچ کوچه رسیدیم شب بهاری شد نگاهمان به هم افتاد عشق جاری شد
نگاهها پر ناگفتههای کهنه ولی سکوت بود و فقط رفت و آمد غزلی
دو گام مانده به هم عمر جاودان بودم که در حضور تو بالاتر از زمان بودم
به سرنوشت غریبم خوش آمدی بانو در انتظار تو رنجور سالیان بودم
شبیه ماهی تنهای کوچک سهراب اسیر آبی دریای بیکران بودم
دلم لبالب خون بود و خندهام بر لب چنین به چشم میآمد ولی چنان بودم
از آن غروب در آن سایه باغ یادت هست که رفته تا ته تصنیفی از بنان بودم؟
تو گرم چایی خود بودی و لبم میگفت که کاشکی لب خوشبخت استکان بودم
چقدر بیتو در این کوچه سرزنش دیدم چقدر با همة کوچه مهربان بودم اگر بدون تو بلبلزبانیام گل کرد وگر به خاطر برگی ترانهخوان بودم
کنار فرصت تهمینهای اگر رستم وگر بدون تو در کار هفتخوان بودم
همان حکایت رد گم کنی است قصة من مرا ببخش اگر محو دیگران بودم
به یاد چشم سیاه ستارهریز تو بود اگر مسافر شبهای آسمان بودم
دو گام مانده به هم سیبی از هوا افتاد چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد
درست روی سر ما فضا شرابی شد سمند دختر خورشید آفتابی شد
چهارچوب در خانههای ده گل کرد که از بهار نفسهای ما تناول کرد
هنوز دهکده مست از خم لبالب ماست دو گام مانده به هم ماجرای هر شب ماست [ یکشنبه هجدهم بهمن 1388 ] [ 11:17 ] [ قاصدک ]
با تو گفتم : حذر از عشق نه دانم نه توانم، و تو گفتي من از اين شهر سفر خواهم كرد عاقبت هم رفتي، و چه آسان تو شكستي دل غمگين مرا « بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم»
[ سه شنبه سوم آذر 1388 ] [ 10:22 ] [ قاصدک ]
موسيقي درماني چيست؟
موسيقي درماني، استفاده ماهرانه از موسيقي و آلات موسيقي توسط يك موسيقي درمان گر ماهر و مجرب براي ترفيع حفظ و بازگرداندن بهداشت روحي رواني،جسماني و هيجاني است.
یک. پيشگيري، آموزش و يادگيري دو. كاهش دردهاي گوناگون پزشكي ودندان پزشكي سه: كاهش تنش ها و نگراني هاي ناشي از جراحي, آسيب ها و بيماري ها چهار:توانبخشي بعد از جراحي, آسيبها و تصادف ها پنج: كاهش خستگي حاصل از گرفتگي هاي عضلاني و كاركرد ماهيچه ها شش: كاهش عوارض جانبي داروها هفت: كاهش مدت استفاده از داروها هشت: کاهش طول مدت درمان و بستري پاسخ هيجاني به موسيقي:
شخصيت اجتماعي و شغلي فرد در طول دوره بيماري كاهش مي يابد. شيوع زوال عقلي با سن افزايش مي يابد بنابر اين افراد مسن بيشترين جمعيتي هستند كه از اين بيماري رنج مي برند. موسيقي درماني آسايش لازم را فراهم مي كند، از اضطراب و افسردگي مي كاهد، و مشكل بي خوابي را بدون وابستگي به دارو با استفاده از موسيقي مغز (brain music) درمان مي كند. اگر تحقيقات به طور گسترده و مداوم ادامه يابد اين امكان را به وجود مي آورد كه در آينده، درمان اين اختلال با موسيقي درماني بر طرف شود، بجاي اينكه از داروهاي بسيار زياد استفاده شود. 1. محمدي, علي. كاربردهاي موسيقي درماني در زمينه هاي روانپزشكي, پزشكي وروانشناختي به انضمام موسيقي و ... . تهران: اسراردانش, 1380 2. Cevasco, A. M., Grant, R. E., “Comparison of different methods for eliciting exercise-to-music for clients with Alzheimer’s disease,” Journal of music therapy, vol. 40-1, 2003, pp. 41-56.
[ دوشنبه دوم آذر 1388 ] [ 11:7 ] [ قاصدک ]
انالله وعلیه الراجعون
زندگی عرصه یکتای هنرمندی ماست هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست ای خوش آن نغمه که مردم بسپارند به یاد دوستان عزیزم در نهایت تاسف درگذشت بازیگر و گوینده توانا نیکو خردمند را به همه شما دوستداران هنر تسلیت میگم. روحش شاد. بیوگرافی استاد صدا و بازی مرحومه نیکو خردمند:
نام و نام خانوادگی : نیکو خردمند
فعالیت های او از سال 1337 با گویندگی در رادیو شروع شد . بخشی از فیلم شناسی : پرده آخر (واروژ کریم مسیحی – 1369)
جوایز : آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش روحش شاد
[ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ] [ 11:16 ] [ قاصدک ]
درمان ، بهبود نيست ؛ مراقبت است . تئاتر ، افسانه نيست ، حقيقت است. تئاتر- درماني مراقبتي به وسيله حقيقت تئاتر است. هر کس چيزي براي درمان شدن دارد ؛ هرکس حقيقتي براي بيان دارد. " کريستينا روسچيکا" والتر اوريولي (1 ) - تئاتر درماني در موقعيت هاي مختلف با هدف پيشگيري، توانبخشي و مراقبت از برخي مشکلات فيزيکي اجرا مي شود. اين نوع تئاتر غالبا در مکان هايي همچون آموزشگاهها ، مراکز و مجامع و البته گاهي هم در خيابان ، در جنگل ها يا در کنار دريا اجرا مي شود. تئاتر درماني نوعي درمان گروهي است که امروزه به صورت گسترده تر و در ابعاد وسيع تر شناخته شده است. طي ساليان اخير يک گروه از روانشاسان و تئاتريها در ايتاليا و کشورهاي خارجي بر روي يک حرکت ابتکاري به سمت درماني که تئوري هاي روانشناسانه و کنش هنري به روي صحنه بردن نمايش را ادغام کند، کار مي کنند. تئاتر درماني mise-en-scène (2) درون يک گروه کار آزموده با کمک برخي اصول نمايشي برگرفته از هنر بازيگران ، است. اين شيوه درمان بر آموزش نحوه فهم حواس پنجگانه و چگونگي ادراک بدن يک فرد و ارتعاشات صوتي او، دلالت دارد، که با اجراي کاراکترهاي غير روزمره (عموما في البداهه) ميسر مي گردد و نيازمند يک کار کامل پيشا – بيانگر (3) است. " دراما تراپي يک روش سيستماتيک و ارادي استفاده از درام و تئاتر جهت کمک به رشد عواطف و منسجم سازي روانشناختي است. به مانند ساير هنر تراپي ها ، تئاتر نيز يک مديوم خلاق براي روان درماني است. اين يک مشي پر تحرک ، فعال، و قدرتمند است که براي افراد آشفته و ناتوانيهاي مختلف موثر شناخته شده است ، و براي کشف رشد شخصيتي همه آدمها ، به يک نسبت کاربرد دارد. دراما تراپي ممکن است که در جلسات گوناگون ، از قبيل انجمنهاي کمک به سلامت ذهني، بيمارستانها، مدارس، زندانها، مراکزعالي رتبه، صنايع خصوصي، تمرينات خصوصي، به عنوان يک وجه الحاقي يا ابتدايي ، مورد استفاده قرار گيرد. دراما تراپيست ها مراقبت، ارزيابي، پژوهش در باب گروه ها، اشخاص، خانواده ها و انجمن ها را هدايت مي کنند. " (4) هدف جلسه تئاتر تراپي ، هماهنگ کردن زنجيره ارتباطي بين بدن ، صدا، ذهن ، در ارتباط با سايرين ، خود شخص و خلاقيت تفسيري او، است. تاثيرات جلسات گروهي حتي پس از اتمام آنها به روند توليد نتايج خود در فرد ادامه مي دهند، زيرا محرکهاي دريافت شده، تبديل به بخشي از تجربه عميقي که شخص مي تواند به زندگي هر روزه خود منتقل کند، مي شوند. تئاتر درماني ، يک تشخيص يا يک تفسير روانشناسانه به دست نمي دهد ، بلکه بجاي تصورات جديد از "خود" ، آنرا تقويت مي کند. بنابراين ، اين شيوه درمان نمي تواند جاي مراقبت هاي روانپزشکي را بگيرد ولي آنها با هم همکاري مي کنند تا آگاهي بيشتري از "خود" به دست آيد. متد آن بر درست پنداري دروغ صحنه در رابطه با عميق ترين "خود" بنا شده است. پيشرفت ديگر اين متد از به هم پيوستگي هنر ادراک نشات مي گيرد. هنرمند- بازيگر- بيمار رئوس تاريخي مسئله در آن لحظه جادويي (يا نااميد کننده) که کسي به يک کاراکتر زندگي مي بخشد و تلاش مي کند تا بيننده را دخيل کند و او را به دنياي عاطفي ديگري بکشاند، چه روي مي دهد؟ سالها پاسخ اين سئوال از طريق توسل به افسانه طبيعت ذاتي حل شده مي نمود : " هنرپيشه مي بايد که با اغراض نفساني که به نمايش مي گذارد، همذات پنداري کند، او تنها به اين ترتيب موثر خواهد بود" . دستور العمل اين گزاره خيلي قديمي است . اورازيو نوشته است : " خوب بودن يک شعر کافي نيست ، مي بايد که شيرين و دلچسب باشد و قلب مخاطب را به هر جا مي خواهد بکشاند ." او به بازيگران يادآور مي شد : " آدمي با آنکس که مي خندد ، مي خندد و با او که مي گريد، مي گريد . چنانچه مي خواهيد مرا بگريانيد، نخست بايد رنج ببريد: سپس درد شما مرا لمس خواهد کرد؛ ولي اگر نقشتان را بد بازي کنيد، خوابم خواهد برد و يا خواهم خنديد. " سالها ايده بازتاب تقليدهاي طبيعي چيرگي داشت : بازيگر تلاش مي کرد تا غرق دراحساسات پيشنهاده در متن شود، تا بتواند احساسات را به گونه اي بيان کند که به تماشاچي منتقل شود. ديدرو (1713 – 1784) نويسنده و فيلسوف فرانسوي ، اولين فردي بود که با ارائه نظريه مخالف، خلاف جهت معمول شنا کرد. در مقاله انتقادي " تناقض در لواي کمدي" ( انتشار تنها در 1830) نوشت : " بازيگر تنها زماني واقعا بزرگ است که بدون احساسات باقي بماند ، و بدن خودش را به همان نحو که عروسک گردان عروسکش را هدايت مي کند، تحت کنترل داشته باشد." بازيگر نه تنها به دليل احترام به انسان طبيعي ، بلکه همچنين به دليل احترام به شخصيتي که در متن طرح ريخته شده است، ممتاز مي شود. متن نمايشي مانند يک جور ماشين خودکار است. توسط بازيگر به چيز جديدي برگردانده مي شود . تفکيک احساسات و مهارت، مواد اوليه آنچه ما هنر مي ناميم را تشکيل مي دهند. تحول ديگر کارگرداني مدرن عموما در سيستم کنستانتين استانيسلاوسکي (1863 – 1938) شناخته شد. متدي که کليه تاثيرات خود را بر تجربيات نمايشي آوانگارد نشان داده و به معناي يک سياحت واقعي که بدن، ذهن ، و اصول اخلاقي بازيگري را درگير مي کند، است. ايده اصلي ، شکل بخشيدن به کار فکري بر روي جهان روانشناختي بازيگر به منظور بيدار کردن بعد خلاقي که فشار جديدي به اعمال و حرکات بدن او وارد مي کند، است. متد استانيسلاوسکي تعليم يک امتنان ازآنچه بازيگربه عنوان ميانجي مابين متن نمايشي و تماشاچي مي کند، است. اين مي تواند تجليل احتمالي از توانايي هاي بازيگري باشد که با استفاده ازتصاوير تخيل ، خلق مي کند. تصاويري که از سويي ملهم از متن هستند و نويسنده آنها را القا مي کند ولي از ديگر سو بر بنيان کار متمرکز فردي که خود بازيگر انجام مي دهد، رشد مي کنند. استانيسلاوسکي در حاليکه به شيوه اي که يک بازيگر مي بايد صحنه اي را بازي کند، اشاره مي کرد، گفت : " به توجه کردن به تصاوير مقابل ديدگان ذهنتان ادامه دهيد. تفکرات و تصاوير خيالي را بر اساس متن و امکاناتي که نويسنده و کارگردان در اختيارتان قرار مي دهند، محاسبه کنيد. ولي تا زماني که به هر دو تفکرات و تصاوير، از راه قلبتان حيات مي بخشيد ، کلمات – و حقيقتي که در اين کلمات خواهيد نهاد ، تا زندگي خود شما باشند- در پندارتان و بر روي صحنه ذوب خواهند شد." (بازيگر خلاق . گفتگوي چاپ شده در "تئاتر بول سوژ" 1918 – 1922). اين مسئله فعال سازي يک بعد خلاق از حافظه شخص است. " پيش بردن اين حقيقت که ذهن بازيگر و کارگردان يک نيروي قدرتمند است". به منظور تقويت قدرت خلاقيت – براي يافتن گنج نهان درون و آشکار کردن آن- لازم است که بازيگر نظم کافي يابد تا بتواند ذهنش را مرتب کند. اين به معني دوباره سوار کردن افکار و احساسات و هدايت آنها به درون مرزهاي روشن و مشخص است تا تصاويري ساخته شوند که که در فضاي روشن درون جا بگيرند. ( آنچه استانيسلاوسکي دايره خلاق مي نامد) استانيسلاوسکي به دانشجويانش گفت : " يک مرد فرزانه هندي ، ذهن بشر را با يک ميمون مقايسه کرده بود ... مرد فرزانه گفت اکنون، ميمون را وادار کنيد که يک ليوان شراب بنوشد. حرکات او به اوج مي رسند دوباره تصور کنيد که اين ميمون مست توسط يک عقرب گزيده شود، حرکاتش شبيه ذهن مغشوش يک انسان خواهد شد. حتي اگر ذهنتان خيلي متلاطم نباشد، ممکن است در هر شرايطي به گردبادي بدل گردد. به يک انسان آينه اي جادويي دهيد که بتواند در آن افکارش را ببيند : " افکار انسان اوليه همچون يک کشتي در حال غرق شدن بود . تکه ها، بر روي دکل شکسته از هم مي گسلند، انسانها بر روي قايق هاي نجات، قطعات، پارچه هاي پخش شده و غيره گرد مي آيند. يک انسان اوليه نمي دانست چگونه به چيزي به صورت مداوم توجه کند و چگونه توجهش را کاملا بر روي يک موضوع متمرکز گرداند. " بگذاريد به مثالي از نحوه بازسازي تصاوير درون، توسط بازيگر، به تصاوير واضحي که قادر به انتقال زيبايي هنري باشند و در حافظه تماشاچي حک شوند ، نگاهي بيندازيم. استانيسلاوسکي مي گويد : "هنگامي که من نقش استوک من (کاراکتري از دشمن مردم ايبسن) را با کمک کشف و شهود بازي مي کردم، ظاهر بيروني استوک من که طبيعتا از درون او نشات مي گيرد را خلق کردم . بدن و روح استانيسلاوسکي و استوک من با يکديگر در درون يک جسم مخلوط شده بودند. من فقط مجبور بودم که درباره مشکلات و توقعات استوک من فکر کنم و بلافاصله نزديک بيني او، بالا تنه خميده و راه رفتن پر سرعتش، آشکار شد. انگشت اول و دوم من خم شدند گويي که مي خواستند احساسات ، کلمات و افکار مرا در روح مردي که با وي گفتگو مي کردم، بگذارند." کلمات متن به تصاوير دروني که عملکرد دو گانه اي دارند، ترجمه شده اند ؛ اين تماشاچي را وا مي دارد تا متن و همچنين ترجمه آن به تصاوير جسماني واضح و موثر را به ياد بياورد. ما در جهاني از سيما شناسي تئاتري زندگي مي کنيم ، جايي که ويژگي هاي بدني و کيفيات اخلاقي و روانشناختي بلافاصله به يکديگر ترجمه مي شوند. سهم ديگر پژوهش در باب حقيقت صحنه ، متعلق به آرتو است که به واژه ، از طريق جسم بازيگر حياتي دوباره بخشيد. اکنون توجهات برعمل و تلاقي شيفتگي جسماني و ارتباط معطوف شده است. در عمل فيزيکي و عاطفي – در خلال فرآيند بديهه سازي- هيچ حقه يا دستکاري ، و هيچ ساختار تصنعي وجود ندارد. با توجه به فرآيند خلاقي که در مراحل زير توصيف مي گردد، نمايش احساسات اغراق شده ، منسوخ است : 1 – بداهه سازي آزاد 2 – تعريف کنش 3 – کاربرد متن در عمل سرهم بندي قطعات همانند يک فيلم اتفاق مي افتد که در مرحله دوم ، تصاوير ثبت مي گردند و در مرحله سوم ، صداگذاري مي شود. سپس تکه هاي مختلف بريده و در جاي خود گذارده مي شوند. اين متد از تئاتر اودين يوجينو باربا بر آمده است. پانوشت ها: 1 – والتر اوراريو – روانشناس و تئاتر تراپيست ايتاليايي است که سالها بر روي رشد ذهني- فيزيکي و مقولاتي همچون زبان بدن در تئاتر معاصر، سايکودراما تحليلي به عنوان گروه درماني ، بيو انرژي و رشته هاي علمي مشرق زمين کار کرده و صاحب آثاري همچون "تئاتر بازي کنيم تا يکديگر را بشناسيم" 1995 ، "تئاتر به عنوان تراپي " 2001 ، "نقش مهم تئاتر" 2007 ، "تئاتر تراپي – پيشگيري ، آموزش ، توانبخشي" 2007 ، است. وي به کشورهاي مختلف جهان سفر کرده و تاکنون سمينارهايي درباره تئاتر تراپي برگزار نموده است. 2- pre-expressive mise-en-scène-3- اصطلاح فرانسوي به معناي "بر روي صحنه نهادن" ؛ اين اصطلاح در تئاتر و سينما براي تشريح ويژگي هاي بصري محصول نمايشي به کار مي رود ، که معاني مختلفي را به ذهن متبادر مي کند. همه منتقدان در باب مفهوم آن توافق نظر کلي ندارند. برخي آنرا دربرگيرنده کليه عناصر بصري از عناصر چيدماني گرفته تا ويزگي هاي کادربندي تصوير (در سينما) قلمداد کرده اند و براي برخي همچون منتقد آمريکايي آندرو ساريس دربرگيرنده معاني باطني مرتبط با تم عاطفي اثر نمايشي است.
[ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ] [ 9:55 ] [ قاصدک ]
الان که این شعر را می گویم
حدودا یک قصیده است که به دنیا آمده ام
پوست می اندازم و یک رباعی نفس می کشم
و اکنون که یک مثنوی از عمرم گذشته است
سکوت سپید را می شکنم و اعتراف می کنم
که یک غزل به مرگم باقیست......
و فردا مرا در گور تاریخی شاعران دزد
خاک خواهند کرد
و بر گورم خواهند نوشت
شاعرکی بود که حقیقت را می دزدید و می نوشت..............!
[ شنبه بیست و سوم آبان 1388 ] [ 11:14 ] [ قاصدک ]
با سلام این وبلاگ تا اطلاع ثانوی برای رفع برخی مشکلات قطع می باشد و به روز نمی شود. باتشکر مدیر وبلاگ [ شنبه نهم آبان 1388 ] [ 10:24 ] [ قاصدک ]
آقا خسته ام از این دنیا.....
[ چهارشنبه ششم آبان 1388 ] [ 12:28 ] [ قاصدک ]
[ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ] [ 11:38 ] [ قاصدک ]
تو مرا گریاندی وسپس شاد ز اندیشه پیروزی خود، روی بر رهرو دیگر کردی، تو ندیدی که سرشک، از دل خون شده ام می جوشید، نشنیدی کلمات، از ره دور قدمهای تو را می بوسید، تو به احساس دلم خندیدی، و مرا دخترکی پر ز هیاهو خواندی، کا ش با چشم دلت، تو حقایق ز دلم می خواندی، و کنون باز می اندیشم، نه به عشق تو و بر عزت تو، به تقاصت، به عذابت، به جفا اندیشم، به تقاصی که خدا از تو به سختی گیرد، به عذابی که به تو عشق رساند چو بلا، به جفایی که تو کردی و به رو نآوردی
[ یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ] [ 7:25 ] [ قاصدک ]
بسم الله الرحمن الرحیم
۲۰ مهرماه روز بزرگداشت لسان الغیب خواجه حافظ شیرازی
خواجه شمسالدين محمد، حافظ شيرازي، يكي از بزرگترين شاعران نغزگوي ايران و از گويندگان بزرگ جهان است كه در شعرهاي خود «حافظ» تخلص نمودهاست. در غالب مأخذها نام پدرش را بهاءالدين نوشتهاند و ممكن است بهاءالدين _عليالرسم_ لقب او بودهباشد.
آثار نستعلیق هنرمندان از اشعار حافظ :
[ شنبه هجدهم مهر 1388 ] [ 7:5 ] [ قاصدک ]
ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بن عبدالخالق بیدل (١١٤٣ ق-١٧٢٥ م ) بزرگترین گوینده و عارف بلند اندیش سده دوازدهم سرزمین پهناور هند بوده است. زلال فکرش در صدف گوشها نیسانی میکند، سحاب سخنش در چمن هوشها باغبانی میکند.بلند پروازان اوج سخن سنجی، اگر در هوای لطافت مطلب بلندش فکر ها را به عالم بالا فرستد رواست و صدر نشینان انجمن نکته دانی اگر طوطی طبع را به امید طلاقت در مقابل آینه فکر صافش بگذارند سزاست. حسن معنی از پرده مشکین الفاظش به رنگی شعشعه جمال معشوق از حجاب نقاب نمایان و حروف دلنشینش از پرتو مظامین روشن چون خطوط شعاع خورشید تابان ، ریزش معانی بر زمین اشعار مثل قطرات باران بی اندازه و بسیار ، کبک خوش خرام از الفاظ آبدار.... میرزا عبدالقادر بیدل از قوم چغتایی برلاس هند میباشد. در هند نشو و نما یافته . در اوایل شباب بنا بر مصلحتی خدمت شاهزاده محمد اعظم را اختیار کرده و به منصب بالا وشایسته ای امتیاز یافت. بیدل در دارالخلافه شاهجهان آباد به کنج انزوا آرمید و بقیه حیات را با کمال توکل و استغنا به آخر رسانید. و از آن جاییکه دست خواهش و طمع از اهل دنیا کشید و به کلی قطع نظر از اغراض نفسانی نمود.هر یکی لاسیما ، نواب شکرالله خان بااقارب خود آشفته محبت و اعتقاد میرزا بوده و نواب نظام الملک در شعر نسبت تلمیذ به میرزا داشت و هر گاه که بیدل به دولتخانه نواب نظام الملک میرفت او به استقبالش پیش می آمد و او را به نهایت اعزاز و اکرام بر مسند خود مینشاند. غرض که اوآخر عهد دولت عالمگیر پادشاه تا اوایل محمد شاه ارکان هر سلطنت به خدمتش مشرف می گشتند. آخرالامر در سنه ١١١٣ ق به عالم بقاء خرامیده و در صحن خانه خود واقع در شاهجهان آباد هند مد فون گردید. چند فرد آبدار از بحر طبع والای او: کیـــست از راه تو چـــون خاشـــاک بردارد مرا*** شعله جـارویی کنـــد تـا پـاک بردارد مرا ***** به بی سامانی ام وقت است گر شور جنون گرید*** کـــه دستی گــر کنــم پیدا نمی یابم گریبانرا ****** مرده هـــــــم فــــــــکر قیــــــــامت دارد***آرمیـــــدن چــــــقدر دشــــــوار اســــت ****** درین هـوسکـده هــــر کـــــس بظاعــتی دارد*** دعاست مایه جمعی که دست شان خالیست ****** حسرت زلــــف تو ام بـــــود شـکـستم دادند*** وصل می خــواســتم آیـینـه به دسـتم دادند ****** تا در کــف نــیستـی عنــانم دادند*** از کــشمکــش جهـــان امــانـم دادنــد چـــون شمــع مقــام راحــتی می جـستم*** زیر قـــدم خـویــش نشـــانم دادنـد هذر کن از تماشاه گاه نیرنگ جهان بیدل*** تو طبع نازکی داری و این گلشن هوا دارد بیدل دانشمند یست که سیر فکر وی هر کس را آسان میسر نیست و چون کوهیست عظیم و رفیع که به قلل آن به دشواری می توان راه یافت او خود میگوید:
معنی بلند من فکر تـند میخواهد*** سیر فکرم آسان نیست کوهم و کوتل دارم
زیرا وی همجنانکه شاعر بزرگ میباشد، عارف و حکیم ژرف نگر نیز بوده است. او خود سرگرم کتاب کاینات شد و میگفت: اگر فرزند آدمی عقل سلیم داشته باشد از کتاب و نسخه بی نیاز است و تا دیده بر می گشاید ، اسرار زمین و آسمان بر وی منکشف میگردد.
هوش اگر باشد کتاب و نسخهء در کار نیست *** چشم وا کردن زمین و آسمان فهمیدن است
بیدل حصول این کتاب را از مغتنمات غیبی میشمارد و آنرا مفتاح گشایش اسرار میداند. میرزا میگوید: بعد از رحلت والد مرحوم تربیت من تا ادراک نیشه بلوغ به عهده میرزا قلندر بوده وی در تکمیل آداب و اخلاق من کمال توجه داشت."گویند بیدل تخلص خود را ازین قطعه باز گرفته است".
عاشقان کشته گان معشوق اند *** بر نـیاید ز کــشته گـان آواز گر کسی وصف او زمن پرسد *** بیدل از بی نشان چه گوید باز
بزرگانی که بیدل را خضر طریقت و پیر راهنما بوده اند. از آنجمله: شیخ کمال، شاه قاسم، شاه فاضل ،شاه کابلی و شاه ملوک و میرزا قلندر بوده اند. میرزا سید ابوالقاسم ترمذی تاریخ تولد بیدل را فیض قدس و انتخاب دردیافته و آنها را در قطعهُ به نظم آورده است . بسالی که بیدل ز ملک ظهور *** ز فیض ازل یافت چون آفتـاب بزرگی خبر داد از مولدش *** که فیض قدس است و هم انتخاب میرزا قلندر از بزرگانی بود که بیدل را به حضور شیخ کمال و عرفای دیگر معرفی نمود. بیدل می گوید کسیکه او را از علوم رسمی باز داشت و قیل و قال مدرسه را به شاعری و وجد و حال تبد یل نمود و او را در آن تشویق کرده میرزا قلندر بوده است. نثر میرزا بیدل مثل اشعارش دارای اهمیت بسیاری است. واز آنجمله آثار نثری وی چهار عنصر را می توان به عنوان مهمترین اثر وی بر شمرد. دیوان بیدل دارای صد هزار بیت است و غزلها و قصاید، مثنوی ها، رباعی ها و اقسام دیگر از نظم را شامل میباشد. دیوان بیدل در هندوستان سه با ر طبع یافته. در تاشکند نیز مجموعه از اشعارش انتخاب و چاپ گردیده است. در افغانستان همچنان دیوان این شاعر بلند پایه بصورت کامل و آراسته طبع گردیده است.
مجو بیدل علاج سرنوشت از گریه حسرت *** به موج باده نتوان شست هرگز خط ساغر را ****** پی نافه های رمیده بو مپسند زحمت جستجو *** به خیال حلقه زلف او گرهی خور و به خطن درآ ****** به دل گفتم کدامین شیوه دشوار است در عالم *** نـفس در خون تپید و گفـت با من آشنایی ها ****** علاج درد دل از گریه کی ممکن بود بیدل *** به شبنم بخیه نتوان کرد چاک دامن گـل را ****** هر چه اینجاست چو آنجا رسی اینجا گردد *** چه خـیال است که امــروز تو فــردا گردد ****** من از مــروت طـبــع کـــریم دانستـــم *** که آب شدن بـحر ایـنـقـدر، ز شرم سخـاست ****** غنچه سان غفلت ما باعث جمعیت ماست *** ور نه بیداری گل خواب پـریشان گـل است ****** مرا معاینه شد از اختلاط قمری و سرو *** کـه خـاکــساری و آزادگی هـم آغــوش انـد ****** دنـیا اگر دهنـد نخـیزم ز جـای خـویش *** مـن بــسته ام حــنای قنــاعت به پــای خـویش ****** زنــدانی انــدوه تـعـلق نــتوان زیــست *** بـــیدل دلت از هر چه شـود تنگ برون آ
زبان بیدل در بسیاری از موارد با زبان فارسی امروزه برتراست و علت این امتیاز به اعتبار شیوائی و رسائی زبان اوست . حتی پاره از آگاهان و نیز کسانیکه از تحول و تطور نظم و نثر فارسی از آغاز تا به امروز اطلاع کامل دارند. بیدل را با صایب مقایسه میکنند و در بساری موارد وی را بر صایب ترجیع می دهند. زبان دری افغانستان با همه اختلافی که با زبان فارسی دارد برای فارسی زبان ها بسیار موجه است و برخی از ترکیباتش بر ترکیبات متداول فارسی برتری دارد.بدین سبب دیوان و اشعار بیدل در افغانستان بیشتر مورد پسند بوده و انجمن های بیدل شناسی در آنجا وجود داشته است. به این سبب میتوان گفت که شعر بیدل از سطح ادبی ایرانیان بالا تر بوده وآنجا توان فهم ودرک شعر بیدل را ندارند. در شیوه ای سخنوری بیدل، دانشمدان شبه قاره ای شوروی سابق و در افغانستان تحقیقات و بررسی های کرده اند مطالعات عرفانی و فلسفی بیدل و توجه اوبه شناسایی عطار و مولوی و تامل وی در آثار غزالی بر تشکل جهانبینی فلسفی وی اثرات عمیق بجای نهاده. بیدل با بزرگان دارالسلطنه دهلی مراوده و رابطه داشت و مورد حرمت محتشمان بود. با اینهمه، پیکار های خونین جانشینی بر سر تطاحب تخت طاوس، روح حساس او را میآزرد. افکار وی برای نجات مردمش از فساد و فر سوده گی در خویش رسالتی می جست
چون نفس از مدعای جستجو آگه نیم *** آنقدر دانم که چیزی هست و من گم کرده ام
بیدل همانند سایر عرفا عشق را سر چشمه کاینات میداند و آنرا بر عقل ترجیع میدهد.
عقل رنگ آمیز کی گردد حریف درد عشق *** خامه و تصویر نتواند کشیدن ناله را
در مورد دشواری بیان بیدل و ویژگی های سبک وی باید گفت که همه خصوصیات سبک هندی بصورت اغراق آمیزی در شعر او تجلی دارد.و او در پی معنی نازک است.
به تلاش معنی نازکم که درین قلمرو امتحان *** نرسم اگر من ناتوان،سخنم به موی کمر رسد
بیدل دارای ابیات بسیاری است که تنهابیش از نود هزاراز آنها در دست میباشد. از بیدل غیر از قصاید، غزلیات،ترکیب بند ها و غیرهچهار منظومه بلند با نام های ، مثنوی عرفان ، طور معرفت، طلسم حیرت، و محیط اعظم در دست است.
مثنوی عرفان: این منظومه دارای یازده هزار بیت میباشد. عرفان که گویا منزل اول سیر معنوی بیدل است، منزل مجردات نیز به شمار میرود زیرا درین سفر وجود مطلق ( دنیایی لاهوت ) به دنیایی جبروت ( دنیای صفات) و باز به عالم ملکوت (عالم امر) نزول میکند و پس از این منزل ، سفر تا تنزل به دنیایی ناسوت و یا به دنیای مواد آغاز میگردد. طور معرفت این منظومه شامل حدودا هزار سیصد بیت است.در پایان این منظومه شاعر نظری به ورا عالم می افکند و نقش های قدم خود را از آن کوه تا این وادی میشمارد. همه چیز را زیبا میبیند ولی باین اندیشه نیز میافتد که مبادا این کوشش های که در دنیا وحدت به خرچ داده است ، باز هم خلیج پهناوری را بین قله شامح "اطلاق" و بین دشت های هموار تعین ایجاد نموده باشد. واز آنروست که بر آن میشود تا حدودی این دو مرز را که وهم اهول ایجاد کرده و در میان آورده است از میان بردارد :
سر آن طره گــر خواهی گشودن *** حــذر کــن از خــیال شانــه بودن ****** "دویی" بر صافی آیبنه زنگ است *** "تویی" در عالم "من" سخت تنگ است ****** من و مای تو حرف شخص یکتاست *** زبــان مـــوج ها در کــام دریــاست ****** لباس جلوه بیرون از قیاس است *** دو عالم شوخی رنک لباس است ****** کسی کاشوب حسن ما ومن دید *** هــمان یــوسف ز بوی پیرهن دید
طلسم حیرت: این منظومه بالغ بر سه هزار و هفصد بیت است و ختم آن در ١٠٨٠ قمری بوده است. پس از طور معرفت که منزلگاه نخستین کاروان تعین به دنیای ناسوت بود، بیدل با منظومه طلسم حیرت بر آنست تا این کاروان را به شهر جسمی انسان برساند. این منظومه بسیار استوار و رسا ست و می توان گفت یکی از بهترین اثر بیدل بشمار میرود.زبان ابیات یاد شده رمزی است. البته رمزی مشروح، یعنی رمز سرگذشت انسان است که چگونه روح خداوندی در او دمیده شده . به چه شیوه ای به شر چیره میگردد و به کمال خویش نایل میآید. چهار عنصر: این اثر یکی از آثار نثری بیدل بوده و ترجمه حال و شرح آراوی میباشد. چهار عنصر از زیباترین و روان ترین نثر های اوست. وجه تسمیه آن بدین نام،از دو جهت میباشد. وجه نخست اینکه این کتاب در چهار جز تدوین یافته و هر جز را بیدل بنام عنصری یاد کرده که هر عنصر دوره ایست از دوره های حیات او. وجه دوم : از آنجایکه این اثر در ترجمه حال شاعر تنظیم یافته و وجود او عبارت است از چهار عنصری که خلط انسانی از آن به وجود آمده بدین سبب چهار عنصر نامیده شده است. زیرا این کتاب شرح زنده گانی اوست در عالم جسم و دنیای عناصر یعنی فصول زنده گی او از بهار تا زمستان. فصل اول: شرح روابط وی با بزرگان و مشایخ. ایام جوانی اوست. فصل دوم: در آداب شاعری و دقایق این فن. فصل سوم: شامل منشات و مقالات شاعر در موارد گوناگون میباشد. فصل چهارم: در بیان پاره ای از عجایب ایام و ذکر برخی از اتفاقات روزگار است. اینک چند غزل زیبا و آبدار ابوالمعانی بیدل از لابلای دیوانش خامش نفسم شوخی آهنگ من این است سر جوش بهار ادبم رنـگ من اینست عمریست گــرفتار خم پیکر عجزم تا بال و پر و نغمه شوم چنگ من اینست بیتاب هواسنجی عمرم چه توان کرد میزان خیال نــفسم سنگ من اینست خمیازه ام آرایش پیمانه هستی است چون صبح خمارم مشکن رنگ من اینست موج می و آرایش گوهر چه خیال است ناموس جـــهان طپشم ننگ من اینست نه ذوق هنر دارم و نه محو کمالم مجنون تو ام دانش و فرهنگ من اینست با هر که طرف گشته ام آرایش اویم آیینه ام و خــاصیت جـنگ من اینست ظلم است رفیقان زدل خسته گذشتن گر آبله دارد قدم لنگ من اینست نا محرم آن جلوه ام از بیدلی خویش آیینه ندارم چه کنم زنگ من اینست *** فیض حـلاوت از دل بـی کـبر و کـین طــلب زنبور را ز خانه بر آر انگبین طلب بــی پــرده است حسن غنـا در لباس فـقر دست رسا ز کوتاهیی آستین طلب دل جمع کن ز بـام و در عـافیت فـسون آسوده گی ز خانه به دوشان زین طلب پـشمــینه پوش رو بـفسردن سرای شیـــخ فصل شتا محافظت از پوستین طلب دست طلب بهرچه رسد مفت عجز گیر دور است آسمان تو مراد از زمین طلب گلهای این چمن همــه در زیر پـای تست ای غــافل از ادب نگه شــرمگــین طلب زین جلوه ها که در نظرت صف کشیده است آیینه داریــی نـفس واپـسـیـن طلب عمــر از تلاش بـاد بکـف چون نفس گذشت چیزی نیافت کس که بیرزد بـاین طلب دل در خور شکست به اقـلیم انس تاخت چینی همان به جاده ای مو رفت چین طلب شبنم وصال گل طلبید آب شد ز شرم از هر که هر چه میطلبی اینچنین طلب این آستـان هـوسکده عـرض ناز نیست شــاید بسجده یی بخرندت جــبین طلب بیدل خراش چهره ای اقبال شهرت است عــبـرت ز کار خانه یی نقش نگین طلب *** تا چــند بهر مرده و بــیـمار بگریم وقتست بخود گریم و بــسیار بگریم زین باغ گذشتند حـریفان به تغافل تا من به تماشای گل و خار بگریم بر بـــیکســـی ام رحــم نکردند رفیقان فریاد به پــیش کــه من زار بگریم دل آب نـشد یکعـرق درد جـــدایی یارب من بیشرم چه مقــدار بگریم شمع ستـم ایـجاد نــیم این چه معاشست کز خواب بداغ افتم و بیدار بگریم ای غفلت بیدر دچه هنگامه یی کوریــست او در بر من در غم دیدار بگریم تــدبیر گــداز دل سنـگین نــتوان کرد چـون ابر چه مقدار به کوهسار بگریم چون شمع به چشمم نمی از شرم وفا نیست تا در غــم وا کردن زنــار بگریم ای محمل فرصت دم آشوب وداعست آهــسته که سر در قدم یار بگریم تا کی چو شرر سر به هوا اشک فشاندن چون شیشه دمی چند نگونسار بگریم بــر خـاک درش منـفـعـلم باز گذاریـد کز سعی چنین یکدو عرق وار بگریم شایـد قدحی پر کنم از اشک ندامت می نیست درین میکده بگذار بگریم نـاسور جــگر چند کـشد رنج چکیدن بر سنگ زنم شیشه و یکبار بگریم هر چند ز غم چاره ندارم من بیدل این چاره که فرمود که نا چار بگریم امـروز نـو بهار است ساغر کشان بیایید گل جوش باده دارد تا گلستان بـیـایـیـد در باغ بی بهاریم سیری که در چه داریم گـلباز انـتـظـاریـم بـازی کـنـان بـیـایـیـد آغوش آرزو ها از خود تهــیست ایــنجا در قالب تـمنا خـوشتر ز جـان بـیـایید جز شوق راهبر نیست اندیشه خطر نیست خاری درین گذر نیست دامن کشان بیایید فرصت شرر نقابست هنگامه ای شتابست گـل پای در رکابست مطـلق عنان بیایید گر خواهش فضولیست جز وهم مانعش کیست باغـست خانه یی نیست تا میهمان بیایید امــروز آمــدن ها چنـدین بهار دارد فردا کراست امید تا خود جه سان بیایید ای طالبان عشرت دیگر کجاست فرصت *** مفت است فیض صحبت گر این زمان بیایید بیدل بهر تب و تاب ممنون التــفاتیست *** نا مهربان بیائید یا مهربان بیائید *** سرشکم نسخه یی دیوانه یی کیست جگر آیینه دار شانــه یی کیست جنون می جوشد از طرز کلامم زبانم لغزش مستـانه یی کیست دلم گر نیست فانوس خیالت نفس بال و پر پروانه یی کیست ز خود رفتم ولی بویی نبردم که رنگم گردش پیمانه یی کیست خموشی ناله می گردد مپرسید که آ نا آشنا بیـــگانه ی کیست ندارد مزرع امکان دمیدن تبسم آبیاری دانه یی کیست نیاوردیــم مـژگانی فـراهم نمکپاش جگر افسانه یی کیست شعورم رنک گرداند از که پرسم زه خود رفتن ره کاشانه یی کیست
[ جمعه هفدهم مهر 1388 ] [ 9:15 ] [ قاصدک ]
دوچرخه، بازو، سیگار نوشته : ریموند كارور ترجمه : سارا سالارزهى دو روز بود كه ایوان هامیلتون سیگار را ترك كرده بود و به نظرش مىرسید كه توى این دو روز هرچه گفته بود و هرچه فكر كرده بود یك طورى سیگار را به خاطرش آورده بود. زیر نور چراغ آشپزخانه به دستهاش نگاه كرد. انگشتهاش و بندهاى آنها را بو كرد. چقدر ناراحتم، عزیزم. مىدونم چى دارى مىكشى. ولى اگر دلگرمت مىكنه، همیشه دومین روز سختترین روزه. روز سوم هم سخته، معلومه، اما از اون به بعد، اگه سه روز را تحمل كنى دیگه سختیش را گذروندى. ولى خیلى خوشحالم كه براى ترك سیگار جدى هستى، نمىتونم بگم." بازوى هامیلتون را گرفت. "حالا اگر راجر را صدا بزنى، شام مىخوریم." منبع :سایت سارا شعر [ سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ] [ 13:10 ] [ قاصدک ]
برگرفته از مقاله : استاد محمد حسین بهرامیان عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد استهبان استاد الهام جم زاد عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد زرقان
مقدمه انسان با اولین گریه های کودکانه پا به دنیایی که می گذارد که آمیزه ای از غم و شادی است. گویی تقدیر آدمی چنین رقم است که در انبوه غم ها و شادی ها، زندگی را تلخ یا شیرین تجربه کند. شاعران و عارفان ایران زمین فراتر از غم و شادی به دوست می اندیشند و با این حال به عنوان یک انسان در گیر و دار این و آن روز گار می گذرانند. در این مقاله ابتدا به بررسی اجمالی موضوع غم و شادی در اندیشه و تفکرات شاعران قبل از مولانا پرداخته ایم و در ادامه به شکلی ویژه به مولانا پرداخته ایم و سروده های ارزشمند شاعرعارف را از این منظر مورد نقد و بررسی قرار داده ایم. تعالیم متفاوت شمس از یکسو و منش عارفانه مولانا و شور و شوق روحانی وی از سوی دیگر، او را در ردیف شادمانه ترین عارفان ایران زمین قرار داده است. زیر و بم مترنم غزلیات شمس و شور و حال ریخته در این اثر جاوید ، حاصل سماع روح شاعر در بیکرانه هاست و شاید همین دقیقه عمیق است که او را از خیل شاعران اندوه سرای سده های سوم تا دهم متفاوت کرده است. در این نوشته ما چند و چون ذهن و زبان مولوی کاویده ایم تا راز و رمز این شادی و انبساط خاطر را پیش چشم خواننده آوریم. در این میان از جبر و اختیار می گوییم و تفاوت آشکار مولانا را با دیگر شاعران همردیف او بیان خواهیم کرد. مولوی را در اختیار یا جبری عارفانه غوطه ور خواهیم دید و باز این از دو منظر وجد و حال عارفانه او را به تماشا خواهیم نشست. ردیابی اندیشه های شمس و بروز شادمانگی های این پیر عارف در آثار مولانا، ما را به دریافت منشاء و مبداء سرمستی های مولانا رهنمون خواهد شد. مقایسه مولانا و خواجه اهل راز حافظ از این زاویه قابل نامل است و بررسی این تنوع و تفاوت گوشه هایی دیگر از شخصیت این دو شاعر بزرگ عارف را بر ما خواهد نمود. این مقاله بهانه ای است تا از زبان آهنگین مولانا اشعار و غزلیاتی را نمونه آوریم و خواننده را در این ترنم جاوید با خود هم نوا سازیم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید. کلید واژگان: شادی / غم / غزلیات / شمس / مولوی /
پیش در آمد انعكاس صریح اندیشه های زروانی ، مسیحی ، مانوی ، هندی و...در آثار شاعران و نویسندگان قرون بعد از اسلام به خلق اندیشه های جبرگرا انجامیده است . اشعار اولین شاعران پارسی گو ، از جمله محمد بن وصیف ، فیروز مشرقی ، ابوسیلك گرگانی و شاعران دوره های بعد از این گونه تفكرات بی تأثیر نبوده است . كریستین سن می نویسد : در تحت تأثیر تفكرات جدید ( یعنی افكار مسیحی ، مانوی ، هندی ) آن خوش بینی كه بنیان دین زردشتی و محرک مردمان به كار و كوشش بود پژمرده و گسیخته شد . میل زهد و ترك دنیا كه در فرقه های مخالف آیین زردشت ، رواجی تمام داشت رفته رفته وارد آیین زردشتیان گردید و بنیان این دیانت را برانداخت .. در این وقت زروانیت كه در عهد ساسانی شیوعی یافته بود موجب شد كه مردمان اعتقاد به جبر پیدا كرده و این اعتقاد به منزله زهری جانگزای بود كه روح مزدیسنی قدیم را از پای درآورد . توجهات خاص فردوسی بزرگ به فرهنگ ایرانی ، شعر او را در دو راهة تفكرات زروانی و مزدایی قرار داده است . خرد وزری پیرطوس ، او را از ابراز نظرات عاطفی افراطی و احساسی باز داشته و او به فراخور موضوع ، در اوایل یا ما بین داستان خود به بیان موضوعاتی می پردازد كه رنگ و بویی كاملا عبرت آمیز و اندیشه ور دارد . بی اعتباری دنیا ، كوتاهی عمر ، جدال با سرنوشت و زمان ، از مهمترین موضوعات مطرح شده در اشعار اوست . بیا تا به شادی دهیم و خوریم چو گاه گذشتن بود بگذریم چه بندی دل اندر سرای سپنج چه نازی به گنج و چه نالی زرنج
تأثیرات زبان و اندیشه حكیم خراسان بر شاعران دوره های بعد خصوصا خیام نیشابوری كاملا مسلم و آشكار است : خیام نیشابوری به دلایلی معروفترین شاعر این حوزه به شمار می رود . عدم عدول خیام از چنین اندیشه هایی و تأكید تمام او بر چنین تفكرات عبرت آمیز ،در عین حال یأس آلوده و سیاه ، او را به عنوان شاعری صاحب سبك معرفی كرده است . چون و چرا در كار خلقت ، انكار برخی از مبانی دینی و اعتقادی ، جبرگرایی ، ناتوانی انسان در برابر مرگ از مؤلفه های معنایی شعر خیام به شمار می رود . خیام انسان را از درك راز و رموز هستی عاجز دانسته و او را به شادخواری و لذت جویی دعوت میكند : تا كی غم این خورم كه دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه پركن قدح باده كه معلومم نیست كاین دم كه فرو برم برآرم یا نه گروهی در تعداد رباعیات خیام و حتی در اینكه شخصی به نام خیام اصولا وجود داشته است یا نه تردید روا داشته اند . به عقیده ما حتی اگر چنانکه برخی اذعان كرده اند خیام وجود خارجی نداشته باشد اما چیزی تحت عنوان تفكرات خیامی وجودی كاملا آشكار و مسلم دارد . تفكراتی كه در قرون بعد ، شعرشاعرانی چون حافظ ، سعدی ، جامی ، صائب و دیگران را تحت تأثیر قرار داده است . ابوبكر عتیق نیشابوری همشهری خیام ، در قصص قرآن و در بیان خلقت آدم و با اعتقادی راسخ این واژگان را رقم می زند : آنگاه خدای تعالی بر آن گل آدم (ع) چهل روز باران اندوهان بارید تا آغشته گشت و آنگاه یك ساعت باران شادی بر آن بارید . سالها بعد ، رشید الدین میبدی كه آموخته های خود از پیر مناجات خواجه عبداله انصاری را بر بیاض كاغذ می ریخت در كشف الاسرار خود چنین نوشت : در فراق دوست چندان گریستن باید كه وهمت چنان افتد كه با اشك آمیخته است و با قطرات اشك در كنارت خواهد افتاد . عطار نیشابوری برتری انسان بر قدسیان را وجود درد در آدمی می داند : قدسیان را عشق هست و درد نیست درد را جز آدمی در خورد نیست هر كه او خواهان درد كار نیست از درخت عشق بر خوردار نیست گر تو هستی اصل عشق و مرد راه درد خواه و درد خواه و درد خواه نظامی گنجوی در همان زمان در مكانی دور از عطار ،به نظم منظومه های سراسر غم و شادی خود می پردازد . وی اگر چه با وصف مناظر شادی و بزم ، شاعری شادمان و طربناك به نظر می آید اما نه غم و نه شادی هیچیك را شایسته دل بستن نمی داند : رها كن غم كه دنیا غم نیارزد مكن شادی كه شادی هم نیارزد مقیمی را كه این دروازه باید غم و شادیش را اندازه باید از آن سو ، خاقانی شروانی دیگر شاعر سبک آذربایجانی با زبانی سترگ مرثیه خوان زندگی است . مرثیه كافی الدین و مرگ فرزند ، عبرت آموزی های ایوان مداین و قصیده ای كه در غم نان پرداخته است هرگز او را از شادمانگی رخساره صبح غافل نكرده است : مرا صبحدم شاهد جان نماید دم عاشق و بوی پاكان نماید مگر صبح بر اندكی عمر خندد كه دارد دم سرد و خندان نماید افصح المتکلمین سعدی شیرازی شاعری عاشق است و آنگاه كه به تغزل می پردازد جز خوبی و زیبایی معشوق نمی بیند . دوستان عیب كنندم كه چرا دل به تو بستم باید اول به تو گفتن كه چنین خوب چرایی گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم كه غم از دل برود چون تو بیایی
سعدی آنگاه كه به اجتماع رجوع می كند و به نگارش گلستان می پردازد از نگاهی واقع بینانه تر برخوردارست و شادی و غم و تلخ و شیرین زندگی در زبانی عبرت آمیز و پند آموز به تصویر میكشد. با اینهمه اوضاع نابسامان عصر چنگیز حتی این شاعر مسافر و گریز پای را از تبعات خود مصون نداشته است . تأثیر نابسامانیهای اجتماعی از یكسو و از سوی دیگر تفكرات اشعری سعدی كه حاصل آموخته های وی از نظامیه بغداد است او را به سرودن اشعاری سراسر عجز و دلتنگی وادار كرده است : بگرد بر سرم ای آسیای دور زمان به هر جفا كه توانی كه سنگ زیرینم
ما بین آسمان و زمین جای عیش نیست یك دانه چون جهد از سنگ آسیا
غم شربتی ز خون دلم نوش كرده و گفت این شادی كسی كه در این دوره خرم است
با همه این احوال ، سعدی شاعری عارف است و در این مقام كلامی دیگر گونه تر را ارائه می كند : غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد ساقیا باده بده ساقی آن كاین غم از اوست بعد از این مختصر که به عنوان پیش در آمد تقدیم گردید به مولوی و آثار ارجمند او می پردازیم و گوناگونگی سروده های این شاعر عارف را از منظر موضوع شادی و غم مورد بحث و بررسی قرار می دهیم.
مولوی، فرح بن فرح مولانا جلال ادین محمد بلخی ،خود را فرح بن فرح می داند . "مولوی كه ماضی و مستقبل را سوخته و فردای نسیه را گردن زده است از ساعت و تلوین رسته است و ابن الوقت و بل میر اوقات و احوال شده است . او كه جانش در عروسی و عید كردن و نو شوندگی و گذار مستمر است كجا اجازت می دهد كه خاشاك ملال در دلش بپاید ."( سروش، عبدالکریم. قصه ارباب معرفت. ص253) جمله تلوین ها ز ساعت خاسته است رست از تلوین و از ساعت برست چون ز ساعت ساعتی بیرون شدی چون نماند محرم بی چون شدی
غزلیات او بعد از گذر قرون متمادی ، هنوز در ترنم موسیقیایی خود ، انسان را وجد می آورد و به رقص و هلهله وا می دارد . این شور و شوق عارفانه و این وجد و حال روحانی چیست كه از پس سالها ، با گذاراز منازل های تاریك زمان و مكان خود را به امروز رسانده و هنوز آن واژگان مترنم ، در اشتیاق معشوق هلهله سر می دهد : چه عروسی است در جان كه جهان زنقش رویش چو دو دست نوعروسان تر و پر نگار گردد
راز و رمز شادمانگی مولانا برای پاسخ به این سؤال فرازهایی از مقالات شمس را از نظر می گذرانیم و بعد به تحلیل موضوع می پردازیم : شمس تبریزی در انتقاد از اندیشه های یأس آلود و انحصار طلب فلسفی می گوید : شمس جهت نور خداست ، فلسفیك مانده بالای هفت فلك ، میان فضا و خلاء ، فلسفیك گوید عقول عشره است و همه ممكنات را محصور كرده ، عالم فراخ خدا را چگونه در حقه ای كرده . (موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 179) شمس معتقد است كه : عالم بس بزرگ و فراخ است . تو در حقه كردی كه همین است كه عقل من ادراك می كند .. در عالم اسرار اندرون آفتابهاست ، ماه هاست ، ستاره هاست . در اندرون من بشارتی هست. مرا عجب از این مردمان است كه بی آن بشارت شادند . اگرهر یكی را تاج زرین بر سر نهادندی بایستی كه راضی نشوندی كه ما این را چه كنیم . ما را گشاد اندرون می باید .(موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 179) ثمره این گشاد اندرون و بشارت و سرور و بهجت كه در وجود سراسر اشتیاق شمس موج می زند آن شادی بیكران و طرب فسون سازی است كه با تلالو خیره كننده خود فضای شعر مولانا را پر كرده است . شمس در جایی دیگر می گوید : دلی را كز آسمان دایره افلاك بزرگتر و فراخ تر و لطیف تر و روشن تر است بدان اندیشه و وسوسه چرا باید تنگ داشتن و عالم خوش را بر خود زندان كردن . (موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 180) وی در این مقام حتی در حدیثی نبوی پیچیده است و به نقد آن پرداخته است : در هیچ حدیث پیغامبر (ص) نپیچیدم الا این حدیت كه الدنیا سجن المؤمن چون من هیچ سجن نمی بینیم . می گویم سجن كو ؟ (موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 181) و در جایی دیگر می گوید : مرا از این حدیث عجب می آید كه الدنیا سجن المؤمن كه من هیچ سجن ندیدم ، همه خوشی دیدم ،همه عزت دیدم ، همه دوست دیدم .(موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 182) وی در دو جایگاه دیگر نیز به تحلیل این حدیث پرداخته و البته توجیهی نیزدر نهایت برای آن ارائه می كند . این عشق و شور و حال و وجد و شادمانگی ، بی گمان سراپای وجود مولوی را كه به آن پیر سرخ روی عشقی زبانزد می ورزد آكنده است . او خود به این امر معترف است كه : شمس تبریزی نشسته شاهوار و پیش او شعر من صف ها زده چون بندگان بی اختیار
دقایق كلام شمس اینگونه در كلام ملای روم جلوه یافته است : تو ز ضعف خود مكن در من نگاه بر تو شب بر من همین شب چاشتگاه بر تو زندان بر من این زندان چون باغ عین مشغولی مرا گشته فراغ
اندیشه های خیامی اگر به شادی های مبتذل و خوش گذرانی ها و لذت جویی های اپیكوریستی می انجامد این گونه نگاه دقیق و موشكافانه عارفانه به نوعی شادمانی منطقی و خردمندانه منتهی می شود : هر كه را پر غم و ترش دیدی نیست عاشق و زان ولایت نیست
اگر تو عاشقی غم را رها كن عروسی بین و ماتم را رها کن
در خانه غم بودن از همت دون باشد و اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد
وی باز، با زبانی پر آهنگ و مترنم ، این شادی روحانی را اینگونه به تصوی می كشد : مسجد اقصاست دلم ، جنت مأواست دلم حور شده ، نور شده ، جمله آثارم از او قسمت گل خنده بود ، گریه ندارد چه كند ؟ سوسن و گل می شكند در دل هشیارم از او خانه شادی است دلم ، غصه ندارم چه كنم ؟ هر چه به عالم ترشی ، دورم و بیزارم از او
نا خویشاوندی های مولوی و حافظ نیمی از وجود خواجه اهل راز حافظ، مولانایی است و نیمی دیگر خیامی.... یا به تعبیر بهتر اندیشه های حافظ تلفیقی از اندیشه های عرفانی مولانایی و اندیشه های فلسفی خیامی است . این تضاد را می توان بر دیگر تضادها یا دوگونگی ها و دو گانگی های شعر حافظ افزود. در شعر حافظ غم حداقل دردو حوزه مختلف بكار رفته است . یعنی در حقیقت غمهای حافظ دو گونه است : غمهای فلسفی حافظ ، خیام گونه اند ، حدت و شدت كلام خیام در شعر حافظ دیده نمی شود كه بی گمان تفكرات عرفانی وی در این توازن و تعدیل اندیشه بی تأثیر نبوده است . غمهای فلسفی حافظ ، غم نیستی و فنای آدمی است . او غمگین است چون اساس و بنیاد هستی و شالوده آرزوها را سخت سست می بیند . او غمگین است چون انسان را از درك اسرار هستی عاجز می یابد . دوای این غم سیاه و یأس آلوده ، چیزی جز شراب ارغوانی نتواند بود : غم زمانه كه هیچش كران نمی بینم دواش جز می چون می چون ارغوان نمی بینم
پیوند عمر بسته به موی است هوش دار غمخوار خویش باش ، غم روزگار چیست ؟
می خور كه هر كه آخر كار جهان بدید از غم سبك برآمد و رطل گران گرفت
جام مینایی می سد ره تنگ دلی است منه از دست كه سیل غمت از جا ببرد
اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد غم های عرفانی حافظ رنگ و بوی كاملا متفاوت دارد . غم های حافظ در این مقام ، آنات و لحظات شیرینی است كه با عشق و خاطره و یاد معشوق همراه است . غم در این حال و هوا ، معادل كلمه عشق است و گاهی نیز با كلمه درد در یك ردیف قرار می گیرد . عشق بار عظیم امانتی است كه انسان تحمل آن را بر جان شیفته خود پذیرفته است . عشق بخششی ازلی است كه حافظ در آن زمان كه دیگران قرعه قسمت بر عیش زده اند او غم عشق را برگزیده است : در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند دل دیوانه ی ما بود كه هم بر غم زد دکتر عبدالکریم سروش در قصه ارباب معرفت و در بیان حالات شادمانگی مولوی و حافظ و بیان تفاوت های موجود در این میان، مولوی را شاعری در وصال می داند و حافظ را شاعری در فراق. سروش حافظ را در مقام عاشقی می داند و مولوی را در مقام معشوقی می داند به استناد سخن افلاکی در مناقب العارفین که در بخشی از کتاب آورده است:" حضرت خداوندگار تبسم کنان فرمود که ایشان را( منصور حلاج و بایزید و ...) مقام عاشقی بود و عاشقان بلاکش باشند و ما را مقام معشوقی است."( افلاکی . مناقب العارفین. ج1.ص467) در بخش دیگری از قصه ارباب معرفت چنین می خوانیم:" حافظ در قید زمان بود و مولوی از بند زمان رسته.... مولوی فرح بن فرح است اما حافظ شقایقی که همزاد داغ است.... همین خار حسرت و تیغ ملامت و ندامت جان حافظ را می گزد و بال و پر این عقاب عرصه معنا را می بندد تا از دام زمان نگریزد"...."حافظ غمگین و شرابخواه است و مولوی بی غم و بی باده مست"( سروش، عبدالکریم. قصه ارباب معرفت. ص256): حافظ : شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش مولوی : باده غمگینان خورند و ما زمی خوشدل تریم رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش مولوی شاعری مختار است و حافظ شاعری سخت تابیده در چنبره جبر... مولوی در تعبیری زیبا، بار امانت را " اختیار" می داند که انسان خود خواسته آن بار عظیم را در ناباوری آسمان و زمین و کوه ها به شانه کشیده است و حافظ دیوانه ای که نا خواسته قرعه فال امانتی ناشناخته را به نام او رقم زده اند... مولوی خود برگزیده است و حافظ برگزیده شده است.... حافظ قفس آلوده ای است که اگر چه از کنگره عرش نفیرش می زنند اما همچنان در پس آینه هستی ، طوطی صفتش داشته اند اما مولوی طوطی ناطق گریزان از بند هجران است و پران تا هندوستان جان مولوی شاعری مختار رواج اندیشه های جبر گرایانه اشاعره، از قرن دوم تا نهم بسیاری از شاعران و نویسندگان بنام ایران زمین را در سیطره تفکری جبری قرار داد بدانسان که حتی ارجمندانی چون فردوسی، سعدی و حافظ از این چنبره تنگ و تاریک راه گریز و نجات نیافتند. از میان خیل انبوه شاعران و نویسندگانی که در طی این چند قرن ، به انعکاس تفکرات جبرگرایانه پرداختند اشعار و نوشته های بسیاری موجود است که ادعای ما را دلیلی مبرهن است.از میان همه شاعران نامی این چند قرن، شاید تنها به صراحت بتوان از مولانا نام برد که خود را همواره از این دایره تنگ تفکرات جبرگرایانه به دور داشته است. نزدیک به دوهزار بیت از مثنوی معنوی به اثبات اختیار اختصاص می یابد و مولوی در جای جای شاهکار عارفانه خود به تبیین این ماجرای پر دامنه می پردازد و به هر شکل ممکن به رد نظریه های تسلط جویانه و یاس آلود جبری می پردازد.... مولوی با شناخت جوانب امر و آگاهی بر چند و چون اندیشه های فلسفی و کلامی به اثبات اختیار انسان می پردازد. از این نگاه مولوی شاعری منحصر به فرد به نظر می رسد. حتی زمانی که او در حوزه تفکراتی عارفانه به جبری اختیاری تن در می دهد نه تنها یک دست افشان از وجد و حال او کاسته نمی شود که مشتاق تر از پیش و در کمال ادب سر رشته اختیار را به دوست وا می گذارد و در سروده های ارجمند خود با انعکاس روح مشتاق و منبسط خویش می پردازد. بنا براین عقیده متعالی ، عارف در مراتبی از سلوک بدان جایگاه می رسد که اختیار وخواسته جزء را در قیاس با مشیت کل نادیده می گیرد و باز مشتاق و خود خواسته به جبری دیگر گونه تر تن در می دهد که جبر عارفانه اش می نامد.اگرچه به عقیده کاملا مستدل او این نه جبر، این معنی جباری است. وجود چنین تفکراتی عمیق و تامل انگیز در عین حال فعال و انگیزش بخش، مولوی را به شاعری سراپا شور و شوق و سرمستی و دلدادگی بدل می سازد که در جلوگاه معشوق ازل سر از پا نمی شناسد و وجد و شور و حال خود را در کلامی کاملا مترنم و آهنگین به تصویر می کشد... این آزادی بی دریغ جان، حتی گاه او را از انحصار در تنگنای قافیه بدور می دارد آن سان که فراتر از دغدغه های کلام به سماع جاوید جان می اندیشد. مولوی از این دیدگاه با شاعران هم ردیف خود تفاوتی آشکار دارد و همین تفاوت، شادمانگی وصف ناپذیر متفاوت تری را در کلام او می ریزد که بعد از چند صد سال با خوانش غزلیات سماع انگیز او این وجد و حال با گسست و شکست زمان خود را به انسان غم آلوده و اندوه نصیب همه قرون می رساند. ای شکران ای شکران کان شکر دارم ازو پند پذیرنده نیم ،شور و شرر دارم ازو خانه ی شادی ست دلم،غصه ندارم، چه کنم؟ هرچه به عالم ترشی،دورم و بیزارم ازو کی هلدم با خود؟کی؟می دهدم برسر می گل دهدم در مه دی،بلبل گلزارم ازو من خوش و تو نیم خوشی،جهد بکن تا بچشی تا قدحی می بکشی،زانکه گرفتارم ازو (غزل2146)
آشنایی مخاطب با ذهن و زبان مولانا، ما را از ارائه مثال های بیشتر در این مورد بی نیاز می كند . این اندیشه های دقیق و این فضای طرب انگیز و شادی بخش از ویژگیهای كلام مولوی به شمار می رود . مثال ده كه نروید ز سینه خار غمی مثال ده كه كند ابرغم گهر باری مثال ده كه نریزد گلی زشاخ درخت مثال ده كه كند توبه خار ، از خاری این بخش را با غزلی معروف از مولای روم به پایان می بریم و به بخش های دیگر می پردازیم. حضرت مولانا در این سروده شریف دیدگاه های خود را در باب چند و چون شادی و غم اینگونه زیبا به تصویر می کشد: جنتی کرد جهان را زشکر خندیدن آنکه آموخت مرا همچو شکر خندیدن گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن به صدف مانم،خندم چو مرا درشکنند کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا جان هر صبح و سحر ،همچو سحر خندیدن گر ترش روی چو ابرم ،زدرون خندانم عادت برق بود وقت مطر خندیدن گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن ورتو عیسی صفتی؟خواجه!در آموز ازو بر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن ای منجم اگرت شق قمر باور شد بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات وقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن... (غ1989)
ترنم شادمانه غزلیات شمس روح شعله ور و گدازان مولانا در کلمه کلمه اشعار او خصوصا در غزلیات شمس انعکاس دارد. اوزان متنوع, رقص واژگان، طنین آوا ها و نوا ها، تکرار واژگان و اصوات همه و همه دست به دست هم می دهند تا شادمانگی روح مشتاق مولانا را به تصویر بکشند. در آخرین منزل این مقصود قلم را به دست صاحبان قلم می سپاریم تا آن ارجمند از سماع کلمات در غزلیات شمس بگویند: "از عصر خنیاگران باستانی ایران تا امروز آثار بازماندة هیچ شاعری به اندازة مولوی با نظم موسیقایی هستی و حیات انسانی هماهنگی و ارتباط نداشته است. تنوع اوزان در غزلیات مولانا بسیار درخور تأمل است: "در یك صد غزل حافظ دوازده وزن به كار رفته، سعدی هیجده وزن و مولوی بیست و دو وزن. این تنوع اوزان عروضی در دیوان شمس به حدی است كه كمتر وزنی از اوزان شفاف و شاد عروض فارسی را می توان یافت كه در دیوان شمس مورد استفاده قرار نگرفته باشد. بدین گونه دیوان شمس جامع ترین سند اوزان شعر فارسی به ویژه اوزان شفاف است. چون خواستگاه طبیعی وزن در دیوان شمس، حركت سماع و رقص و تپش قلب و نبض سریانده است و چنگ و چغانة مولوی با حركت های طبیعی زندگی و قلب انسان كوك شده است در دیوان شمس با همة تنوع اوزان جای چندان زیادی برای اوزان كدر و غمگین وجود ندارد علت این امر آشكار است زیرا مولانا عاشق سما و رقص بوده و آهنگهایی كه به هنگام سماع می نواخته اند غالباً شفاف و شاد و پر جنبش و پویا بوده است و این آهنگ ها حركت اصلی را در موسیقی شعر سبب می شده است". (شفیعی کدکنی، محمد رضا. موسیقی شعر. ص 312). از چهل و هشت وزن عروضی كه مولوی در غزل های خود به كار برده است هیجده وزن یا به ندرت در شعر فارسی به كار رفته است یا اصلاً پیش از مولوی به كار نرفته است. حداقل می توان سیزده وزن را از ابتكارات خود مولوی دانست. (پورنامداریان، تقی.در سایه آفتاب . ص 183). از مجموع روایات و افسانه ها و به طور روشن تر و قطعی تر از خلال دیوان شمس و مثنوی این تصور به ذهن متبادر می شود كه در روح و جان مولوی سرچشمه جوشانی از عشق و نیكی جاری بوده كه تمام زندگی و آثار او را در برمی گیرد. روح غنایی او بر حقایق زندگی نشاط و امید می پاشد و همه چیز را زیبا می بیند و با آهنگ جادویی كلام خویش آن را به نوا در می آورد. "مولانا غزل هایش را با زبان غنایی بیان می كند و با خواندن آن انسان خیال می كند یكی از غزل های عاشقانه سعدی را با صدای ساز می شنود. گل خندان كه نخندد چه كند علم از مشك نبندد چه كند نار خندان كه دهان بگشادست چون كه در پوست نگنجد چه كند مه تابان به جز از خوبی و ناز چه نماید چه پسندد چه كند آفتاب ار ندهد تابش و نور پس بدین نادره گنبد چه كند تن مرده كه برو بر گذری نشود زنده نجنبد چه كند دلم از چنگ غمت گشت چو چنگ نخورشد نترنگد چه كند" ( به نقل از کتاب سیری در دیوان شمس، ص، 272)
مولوی به طرف كمال مطلق روی آورده، به اوج زیبایی مجرد می پرد، به سوی بی سویی، به لامكان و لایتناهی، به طرف حقیقت وجود كه همة كائنات را گرم و روشن كرده است می رود. موسیقی دیوان شمس كه در هیچ دیوان غنایی دیگر یافت نمی شود از همین جا سرچشمه می گیرد. مقصود از موسیقی، تنها "وزن" و آهنگ غزل های مولانا نیست كه در كمتر دیوانی نظیر آن را می توان یافت. "مولانا موسیقی می دانسته و رباب می زده و حتی در رباب اختراعی داشته است. دانستن موسیقی كه در حقیقت مایة وزنست به مولانا این سرمایه را داده است كه در اشعار خویش تفنن كرده و بیش از هر شاعری اوزان گوناگون در غزل آورده است". به عقیدة آقای فروزانفر "3500 غزل مولانا در 55 بحر ساخته شده كه هیچ یك از شعرا این اندازه در اوزان توسعه ندادهاند. تمام اوزانی كه در شعر قدیم وجود داشته و به قول شمس قیس بعضی از آنها جزو اوزان متروكه است در دیوان شمس هست و بهتر از اوزان معموله ساخته است . . . " چه بسیاری از این غزل ها توأم با آهنگ موسیقی سروده شده است و علت موجدة آنها را هماهنگی با ضرب باید فرض كرد، باید غزل های زیر و اوزان ضربی دیگر كه در دیوان شمس فراوانست. نور دل ما، روی خوش تو بال و پر ما، خوی خوش تو
با من صنما، دل یك دله كن گر سر ننهم، آنگه گله كن
حیلت رها كن عاشقا، دیوانه شو دیوانه شو وندر دل آتش درآ، پروانه شو پروانه شو
ای هوس های دلم بیا بیا بیا بیا ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا از ره و منزل مگو، دیگر مگو دیگر مگو ای تو راه و منزلم، بیا بیا بیا بیا
عالم زمن پر، من تهی از كثرت و از انبوهی گه مبتدی گه منتهی هذا جنون العاشقین ( همان صص،23-20)
دیوان شمس دریاست، آرامش آن زیبا و هیجان آن فتنه انگیز است، مثل دریا پر از موج، پر از كف، پر از باد است. مثل دریا جلوه گاه رنگ های بدیع گوناگون است، سبز است، آبی است، بنفش است، نیلوفری است. مثل دریا آیینه آسمان و ستارگان و محل تجلی اشعة مهر و ماه و آفرینندة نقش های غروب است. مثل دریا از حركت و حیات لبریز است و در زیر ظاهر صیقلی و آرام، دنیایی پر از تپش و پر از تلاش دارد. دیوان شمس دیوان شعر نیست غوغای یك دریای متلاطم طوفانی است. دیوان شمس انعكاس یك روح غیر آرام و پر از هیجان و لبریز از شور و جذبه است. (همان صص، 29-28). شعر در زبان مولوی هجوم معانی و خروش مفاهیم تعبیرناپذیر است. خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم (همان ص، 30) مولوی وارسته و مجذوب زیبایی است،. گویی یك نوع تصلب در عقاید مذهبی و تصوراتی هراس انگیز نسبت به عالم بالازهاد و مرتاضین،همچنین پاره ای از متصوفین خشك مانند صوفیان قرن های نخستین هجری، را رنج می دهد. رویایی پریشان و مشوش از جهان مافوق الطبیعه ذهن تب آلود آنها را در شكنجه گذاشته است. صورت ازلی- صورتی كه در رویاهای جلال الدین زیبایی مطلق و سراسر فیض و رحمت و شبیه همان تصویری است كه در ذهن حضرت مسیح از پدر آسمانی موجود بود- در دماغ تب دار آنان و قیافه خشمگین جباری كینه توز و خداوندی عبوس و پر تقاضا مبدل می گردد. آن موجود منتقم جبار كه از بیم خشم او اشك خواجه حسن بصری در تذكره اولیای عطار از ناودان مسجد جاری می شود در تصور جلال الدین به گونه ای دیگر نقش می بندد. سراسر لطف و جاذبه می گردد. شور و سودا برمی انگیزد و جان او را از وجد و عشق مترنم می كند. ای دشمن عقل من وی داروی بی هوشی اول تو آخر تو بیرون تو و در سر تو هم شاهی و هم سلطان هم حاجب و چاووشی خوش خوی و بد خویی دلسوزی و دلجویی بس تازه و بس سبزی، بس شاهد و بس نغزی . . . . . . .
در دیوان شمس از گریه و زاری اثری نیست و اگر هم گاهی اسمی از گریه بیاید به مناسبت فراق یاری و شرح تأثر جان پر مهری است. شمس تبریزی برفت و كو كسی تا بدان فخر بشر بگریستی عالم معنی عروسی یافتی لیك بی او این صور بگریستی
مولوی هیچ وقت از ترس خدا گریه نمی كند زیرا خداوند در تصور او نور صرف و فیض مطلق است. به این صورت محبوب عشق می ورزد و دیوانه وار عشق می ورزد. روح او از عشق و امید لبریز است از این رو پیوسته از شادی و خنده دم می زند. چون گل همه من خندم نز راه دهان تنها زیرا كه منم بی من با شاه جهان تنها * * * چو در سلطان بی علت رسیدی هلا بر علت و معلول می خند اگر بر نفس نحسی دیو شد چیر برو بر خاذل و مخذول می خند
جلال الدین موجبی برای گریه نمی بیند خنده را نشانه ایمان بلكه نتیجة حتمی ایمان می داند. هر كه حقش خنده دهد از دهنش خنده جهد تو اگر انكاری ازو من همه اقرارم ازو
عالم هستی جز پرتو تجلی ذات ازلی چیزی نیست پس همه چیز زیبا و همه چیز نشاط انگیز است. جز امید و خنده كاری برای ما نمی ماند زیرا از جمال ازلی جز زیبایی و خوبی انعكاسی نیست و از این رو در دیوان شمس فراوان است ابیات یا غزل هایی كه از خنده می درخشد. جنتی كرد جهان را ز شكر خندیدن آن كه آموخت مرا همچو شرر خندیدن گر چه من خود ز عدم دل خوش و خندان زادم عشق آموخت مرا شكل دگر خندیدن . . . . .
همین اصل مولانا را از عارف بزرگ قرن پنجم به بنیان گذار شیوه نشر مطالب عرفانی در لباس غزل كه مورد احترام و تكریم مولانا نیز می باشد متمایل می كند: در زبان سنایی مطالب عرفانی سیر به طرف نور و پاكی و جنبه تعلیم و موعظه پیدا می كند و در زبان مولانا صورت معاشقه. زمینه اصلی بیان مولوی شوق و جذبه است و تقوا و فضایل زیبایی است. در اندیشه او فیض و زیبایی لازمة ذات باری تعالی است و بنابراین دیگر موجبی برای نگرانی و بیم باقی نمی ماند (دشتی، علی.سیری در دیوان شمس، علی دشتی. صص، 154- 164). غزلیات مولوی سرشار از شادی و شور و جنبش و حرکت است. "مالرب و نیز پل والری ، شاعران فرانسوی،در مقایسه ی شعر و نثر گفته اند که اولی به راه رفتن می ماند و دومی به رقص.شاید بتوان گفت غزل مولوی- که شعر ناب است- مصداق کامل چنین دست افشانی و رقصی است. سرخوش،پرشور،گرم و تپنده... آن کسی که از شراب عشق حق مست شد،از طرب آکنده می شود.مرده ای بوده که زنده شده است و گریه ای که خنده می شود: مرده بدم زنده شدم،گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم دیده ی سیرست مرا،جان دلیرست مرا زهره ی شیرست مرا،زهره ی تابنده شدم گفت که سرمست نه ای ،رو که از این دست نه ای رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم (یوسفی، غلامحسین، چشمه روشن. ص212 و 221)
پایان سخن: در سطوری که گذشت راز و رمز شادمانگی مولانا را از جهات مختلف مورد بحث و تحلیل قرار دادیم. با این حال بسیاری از حرف ها ناگفته ماند. عظمت شخصیت مولانا و ارجمندی آثار این و تحلیل این همه در مختصری از این دست امکان پذیر نیست. کنکاش در چند و چون این موضوع و بررسی دیگر جوانب مبحث شادی و غم در تفکرات مولانا، مجالی بیش از این می طلبد. به همین مختصر بسنده کرده و ادامه تحقیق در این باب را به مجالی دیگر وا می گذاریم.
منابع و مآخذ 1. سروش، عبدالکریم.قصه ارباب معرفت. چاپ اول ، تهران:انتشارات...، 1380 2. موحد، محمد علی. شمس تبریزی. چاپ اول، تهران: انتشارات...، 1379 3. میبدی، رشیدالدین.کشف الاسرار وعده الابرار.به اهتمام علی اصغر حکمت، چاپ چهارم،تهران: امیرکبیر،1361 4. مولوی، جلال الدین محمد.دیوان غزلیات شمس.به کوشش رینولد نیکسون.چاپ...، تهران: مولوی،1374 5. مولوی، جلال الدین محمد.مثنوی معنوی.به کوشش رینولد نیکسون، چاپ...، تهران: مولوی،1374 6. شفیعی کدکنی، محمد رضا. موسیقی شعر. چاپ ششم، تهران: انتشارات آگاه،1379 7. پور نامداریان، تقی. درسایه آفتاب. چاپ اول، تهران : نشر سخن، 1380 8. دشتی، علی. سیری در دیوان غزلیات شمس. چاپ پنجم، تهران: انتشارات جاویدان.1356 9. حافظ. دیوان اشعار.به تصحیح محمد قزوینی و قاسم غنی،تهران:زوار،1370 10. سعدی. کلیات. به کوشش محمد علی فروغی 11. یوسفی،غلامحسین،چشمه ی روشن.چاپ هشتم، تهران،انتشارات علمی،،1377 12. ابولقاسم فردوسی. شاهنامه. چاپ مسکو 13. خیام. رباعیات. به کوشش محمد علی فروغی، تهران: 1321 14. عطار، فرید الدین. منطق الطیر. به تصحیح صادق گوهرین، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب،1368 15. دیوان برخی از شاعران دیگر جهت شاهد مثال
[ جمعه دهم مهر 1388 ] [ 13:57 ] [ قاصدک ]
بدون شرح:
[ پنجشنبه نهم مهر 1388 ] [ 12:36 ] [ قاصدک ]
من که تسبیح نبودم ، تو مرا چرخاندی مشت بر مهره تنهایی من پـیچـاندی مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت بـارها دور زدی ذهن مرا گرداندی ذکرها گـفتی و بر گفته خود خـندیدی از همین نـغمه تاریک مرا تـرساندی بر لبت نام خدا بود ، خدا شاهد ماست بر لبت نام خدا بود و مرا رقـصاندی دست ویرانـگر تو عادت چرخیدن داشت عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی جمع کن: رشته ایمان دلم پـاره شده ست من که تسبیـح نبودم ، تو چرا چرخاندی؟
[ شنبه چهارم مهر 1388 ] [ 19:59 ] [ قاصدک ]
سلام بهونه ی قشنگ من براي زندگي..... آره بازم منم همون دیوونه هميشگي
فداي مهربونيات چه ميکني با سرنوشت..... دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت
حال منو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه..... جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه
ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه..... از غصه هام هرچي بگم جون خودت بازم کمه
ديشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون..... فرياد زدم يا تو بيا يا منو پيشت برسون
فداي تو نمي دوني بي تو چه دردي کشيدم..... حقيقتو واست بگم به آخر خط رسيدم
رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي..... قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي
نمي دوني چقدر دلم تنگه براي ديدنت..... براي مهربونيات ، نوازشات ، ...........
به خاطرت مونده يکي هميشه چشم به راهته ؟..... يه قلب تنها و کبود هلاک يک نگاهته ؟
من ميدونم همين روزا عشق من از يادت ميره..... بعدش خبر ميدن بيا که داره دوستت مي ميره
روزات بلنده يا کوتاه دوست شدي اونجا با کسي؟..... بيشتر از اين منو نذار تو غصه و دلواپسي
يه وقت منو گم مي کني تو دود اين شهر غريب..... يه سرزمين غربته با صدتا نيرنگ و فريب
فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نکنه..... غم غريبي عزيزم زرد و شکستت نکنه
چادر شب لطيفت تو از روت شبا پس نزني.... تنگ بلور آب تو يه وقت نا غافل نشکني
اگه واست زحمتي نيست بر سر عهدمون بمون..... منم تو رو سپردمت دست خدايه مهربون
راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم..... رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم
از وقتي رفتي آسمونمون پر کبوتره..... زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره
غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه..... سرفه هاي مکررم ماله هواي دوريه
گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه..... مثه يه بچه که باره اوله ميره مدرسه
تو از خودت برام بگو، بدونه من خوش ميگذره؟..... دلت مخواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره ؟
از وقتي رفتي تو چشام فقط شده کاسه خون..... همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون
يادت مياد گريه هامو ريختم کناره پنجره؟..... داد کشيدم ترو خدا نامه بده يادت نره
يادت مياد خنديدي و گفتي حالا بذار برم..... تو رفتي و من تا حالا کناره در منتظرم
امروز ديدم ديگه داري منو فراموش مي کني..... فانوسه آرزوهامونو داري خاموش مي کني
گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست..... با اين که من خوب مي دونم جواب نامه با خداست
عکساي نازنين تو با چند تا گل کنارمه..... يه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دليل زندگي با يه غمي دوستت دارم..... داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي ميارم
وقتي تو نيستي چه کنم با اين دل بهونه گير؟..... مگه نگفتم چشمات و از چشم من هيچوقت نگير؟
حرف من و به دل نگير همش ماله غريبيه..... تو رفتي من غريب شدم چه دنيايه عجيبيه
زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه..... ديوار خونمون پر از سايه غصه و غمه
تحملي که تو دادي ديگه داره تموم ميشه..... مگه نگفتي همه جا مال مني تا هميشه؟
دلم واست شور ميزنه اين دل و بي خبر نذار..... تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار
فکر نکني از راه دور دارم سفارش ميکنم..... به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميکنم
اگه بخوام برات بگم شايد بشه صدتا کتاب..... که هر صفحش قصه چندتا درده و چندتا عذاب
مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات کنن..... نورشونو بدرقه پاکي خنده هات کنن
يه شب تو پاييز که غمت سر به سر دل مي ذاره..... منم همون کسي که بيشتر از همه دوست داره [ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ] [ 11:50 ] [ قاصدک ]
![]() ![]()
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا
زیبا
هنوز عشق
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
در تندباد عشق نلرزد
زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم
زیبا
چشم تو شعر چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
من سبز می شوم
زیبا ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار
زیبا
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا
[ یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ] [ 21:41 ] [ قاصدک ]
|
||||||||||||||||||||||
| [ : ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||||||||||||||||||||||